تبليغاتX
در انزوای یک مطرود ...

مثل ِ قدیم ترها ٬ هنـوز هم من اشـک می ریزم و تـو می خندی ... من زجر می کشـم و تـو آرام می خوابی
هنوز هم مثل همیشه تو دروغ می گویی و من با تمام دلـم باور می کنمت . هنوز همان داستان ِ همیشگی ِ
هـزاران قرن ِ گذشته ادامه دارد ٬ یکی تمام زنـدگیـش  آرامش ِ محض اسـت و دیگری ماشـه ی اسـلـحه را در
دهـانش می چکـاند بـلـکه فراموشش کنـد ٬ اما نه می میـرد ٬ نـه فـرامـوش می کنـد . به خون های پاشیده
شده روی دیوار نگاه می کند و می داند هنوز همه ی روح ِ روحش هم او را می خواهد ٬ باز هم میخواهدش .
 می داند اگر هزار بار دیگر هم خودش را و روحش را نابود کند ٬ باز هم او در لابه لای زوایای خسته ی ذهنش
جای دارد و از خیالش گریزی نیست .
این بار اما فرق می کند ... این بار من از شدت ضعف ٬ روی زمین می افتم و تو سرت همچنان رو به آسمان
است . این بار من از ترس ٬ چشم هایم را به روی تـمام تیـغ هـای توی حمام می بنـدم و گریه می کنم و تو
بلند بلند می خنـدی ... این بار اما من به فاجعه ایمان می آورم و تو راحت ٬ از این اتفاق ِ ساده گذر میکنی .
این بار اما ... نمی دانم ٬ نمی دانم بتوانم یا نه !

+ یک هفته گذشت تا توانستم فقط حرف بزنم !

+ تاریـــــــخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعــــت 2:0 شیــدا

به حرف احتیاج دارم ٬ به حرف هایی از جنس ِ امید ... از جنس ِ می شود ...!

+ کامنت ها عمومی نمی شود .

+ تاریـــــــخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعــــت 3:41 شیــدا |